محمد بن حسين رازي
44
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )
تو « محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن مالك بن النضر بن كنانة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن ادنان بن اد بن ادد ، تا به آدم برشمرد ، و اين دليل قول اوست . و مذهب اماميان آنست كه پدران رسول از عبد اللّه تا به آدم عليهم السلام جمله مسلمان بودند . و اين پنجاه و يك ، هفده نبى مرسل بودند و هفده اوصياء و هفده ملوك ، همه پاك و مطهر . روايت كند عبد الاعلى بن عبد الاعلى الشامى از محمد بن اسحاق از يزيد بن ابى حبيب از مرثد بن عبد اللّه اليزنى از عبد اللّه بن زرير الغافقى از امير المؤمنين عليه السلام گفت كه شنيدم حكايت كندن چاه زمزم مىكرد ، گفت . شبى عبد المطلب به خواب ديد كه او را گفتند : برهاى بركن . گفت : بره چيست ؟ چون بيدار شد . با چند كس از قوم خود بگفت . قوم گفتند : فردا با آن موضع شو و بخسب ، اگر اين خواب حق است ، دگر ترا خبر دهند . و روز ديگر با آن موضع رفت و بخسبيد و شخصى را ديد كه گفت : ظبيهاى بكن . گفت : ظبيه كدام است ؟ شخص برفت ، عبد المطلب بيدار شد ترسان . روز ديگر با آن موضع شد و بخسبيد ، او را گفتند : مضنونهاى بكن . و بشد ، روز ديگر با آن موضع رفت و بخفت . او را گفتند : زمزم بكن . گفت : زمزم چيست ؟ گفتند : لا تنتزح و لا تزم ، يعنى هرگز آب از آن كم نشود و آن متغير نگردد . و در روايت يونس : حاج از آن آب بخورند و آن پدر تو كنده است ابراهيم و اسماعيل عليها السلام . گفت : كجاست ؟ گفت : ميان فرث و دم يعنى سرگين و خون نزد خانهء مور . نزد قريش آمد گفت صفت آنجا كه مرا فرمودهاند كه چاه كنم با من گفتند . و عبد المطلب را آن وقت به جز [ 577 پ ] از حارث هيچ فرزند نبود . روز ديگر با حارث آمد كلند بر دوش نهاده ، قريش جمله جمع شدند تا او چه خواهد كرد ، مىكند تا به چاه رسيد . قريش گفتند : اين چاه پدر ماست ، ابراهيم و اسماعيل ، تو بدان از ما سزاوارتر